فیلم «چطور از همهچیز فرار کنیم» از سینمای هلند، فیلمی است که با این پرسش شروع میشود و تا آخر هم جواب قانعکنندهای برایش پیدا نمیکند. یه نظرم ایدهی فیلم در اصل ساده و حتی دوستداشتنی است: مردی که از هر مسئولیتی فرار کرده، در آینهی آدمی جوانتر و جدیتر از خودش، بیمصرف بودنش را میبیند.
مشکل من با فیلم دقیقاً از همین آینه شروع میشود. فیلم در ژانر کمدی رمانتیک قرار میگیرد، اما لیسا شانزده سال دارد و هرچه فیلم تلاش میکند این رابطه را شیرین، معصوم و «رشددهنده» جلوه دهد، من نتوانستم از این فاصلهی سنی عبور کنم. یک جایی حس کردم فیلم خودش هم نمیداند میخواهد این رابطه را نقد کند یا رمانتیکش کند، و همین بلاتکلیفی باعث شد با خیال راحت همراهش نشوم. شاید اگر همان خط اصلی، یعنی بزرگ شدنِ دیرهنگام تایس، بدون این لایهی عاشقانه روایت میشد، فیلم برایم خیلی صادقتر و ماندگارتر بود.
با این حال نمیشود از نقاط قوتش گذشت. بازیگر نقش اصلی یعنی Gijs Naber در نقش تایس واقعاً خوب است؛ تنبلی، کودکانگی و آن تهمایهی تلخ مردی که ته دلش میداند دارد وقت را هدر میدهد، در بازیاش بدون اغراق دیده میشود. شوخیهای تصویری فیلم هم گاهی هوشمندانهاند و ریتم آرامش، که اول کمی حوصلهسربر به نظر میرسد، کمکم فضای خودش را میسازد
اما در نهایت، کلیشهی «مرد بچهای که با عشق بزرگ میشود» حرف تازهای به من نزد و چیز زیادی از آن در ذهنم نماند.
در یک جمله فیلمی بخواهم خلاصه کنم، که ایدهی خوب و بازیگر اصلی قوی دارد، اما انتخاب رواییاش برای رابطهی محوری، بیشتر از آنکه دلنشین باشد، بخاطر سادهسازی یه رابطه عاشقانه با یک دختر زیر سن قانونی معذبم کرد.
امتیاز من به این فیلم ۵ از ۱۰ است.
اطلاعات تکمیلی که از این فیلم پیدا کردم:
سه جایزهی Golden Calf را برای بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد (نابر) و بهترین فیلمنامه برده است.