فیلمی با تصاویر زیبا، هنری و شاعرانهاست. فیلمبرداریاش کار هنری آلکانه، همون فیلمبرداری افسانهای «زیبا و دیو» کوکتو، و همین انتخاب وندرس رو به یه کیفیت رویاگونه و اکسپرسیونیستی برای دنیای فرشتهها رسونده؛ برای صحنههای سیاهوسفید حتی از یه پارچهی توری نقرهای نازک جلوی لنز استفاده کرده تا نوری کدر و محو بسازه، انگار داری از چشم یه موجود غیرزمینی نگاه میکنی.
به نظرم تفکیک سیاهوسفید و رنگی هم صرفاً یه ترفند بصری نیست، بلکه خودِ زبان روایی فیلمه؛ دنیای فرشتهها، بیزمان و بیحس لمس، سیاهوسفیده، و درست وقتی دامیل وارد جسم انسانی میشه، دنیا یهو رنگ میگیره، یکی از معروفترین لحظات گذار در تاریخ سینما. فیلمنامهی مشخصی هم در کار نبوده؛ وندرس خیلی از مونولوگهای شاعرانه رو با همکاری پیتر هاندکه روزبهروز، حین فیلمبرداری نوشته، و صحنههای خیابونی برلین رو هم اغلب با دوربین مخفی و بدون اجازه از رهگذرهای واقعی گرفته تا بافت مستندگونهی شهر رو، درست قبل از فروپاشی دیوار، ثبت کنه. دوربین هم مدام شناوره و تقریباً هیچوقت ثابت نمیمونه، انگار خودش یکی از فرشتههاست که بین آدمها میچرخه؛ و یکی از ماندگارترین نمونههاش، سکانس کتابخونهی ملی برلینه، جایی که با یه حرکت کرین بدون قطع، بین قفسهها میچرخه و صدای افکار آدمهای مختلف روی هم میاد؛ صحنهای که بارها بهعنوان یکی از بهترین نمونههای میزانسن سینمایی تدریس شده.
فیلم شاید برای عموم مخاطبان سینما خیلی جذاب نباشه، اما کسانی که فیلمی مفهومی، شاعرانه و همراه با تصاویر زیبا و هنری را دوست دارند احتمالا جذاب باشد.
امتیاز من ۶ از ۱۰